خیابان لاله زار، زیر تیر چراغ برق

سید مهدی* که از پله های منبر پایین میاد، حاج مرشد (بانی مجلس) هم کم کم از میان جمعیت راه باز میکنه...

بیرون، حاجی دست می کنه جیب کتش… :

-آقا سید ناقابله، اجرتون با صاحب اصلی محفل…

حاجی، سید مهدی رو [پیاده] تا منزل بدرقه میکنه

در مسیر، خانمی رو می بینند

زن، خیلی جوان نبود اما میانسال هم نبود، زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، آرایش کرده، گیس های پریشون ... (دهه 40)

سید مهدی انگار فکرش جای دیگه است:

-حاجی! برو صداش کن بیاد اینجا

حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشه، نگاه تندی به سید مهدی می کنه:

-حاج آقا! یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب…یکی ببینه چی میگه !؟

سید بعد از مکثی کوتاه :

-بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید به ما نمی خوره دنبال اینجور مسائل باشیم !

حاج مرشد به زن نزدیک می شود :

-خانم! برید اونجا پیش آقا سید باهاتون کاری دارند

زن، با تردید، راه می افته

-دخترم! این وقت شب، کنار خیابون !؟

زن، کلماتش هوای درد دل داره، مثل چشم هاش که هوای بارون دارند :

-حاج آقا! به خدا مجبورم، احتیاج دارم…

سید، پاکت رو بیرون میاره و سمت زن می گیره:

-من نشمرده ام، مال امام حسینه، تا وقتی تموم نشده کنار خیابان نه ایست!

حاج مرشد و سید مهدی راهی شدند و انگار بارون چشمهای زن، تمومی نداشت

 

چندسال بعد، حرم سید الشّهدا

سید، دست به سینه از رواق بیرون میاد، زیر لب سلام میده و خارج می شه

خانمی نزدیک میاد و نقابش رو کمی کنار میده تا سید صداش رو بهتر بشنوه

صدا، همون صدای خیابون لاله زار بود و همون بغض :

-سلام آقا سید! من رو می شناسید؟ یادتون میاد که یک بار، برای همیشه نصیحت کردید؟ همون پاکت روضه امام حسین ...

آقا سید! من دیگه خوب شدم!

و این بار، نوبت بارون چشمهای سید بود ...

............................................................

* سید مهدی قوام از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران

/ 0 نظر / 6 بازدید